تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
حتما تا حالا پیش اومده که درباره کسی حرفی زده باشید و بعدها پشیمون بشید... در واقع هر وقت آدم بدون مطالعه درباره کسی صحبت کنه یه جورایی این نتیجه اجتناب ناپذیره ... در واقع این شده حکایت بنده و جناب جلال‌الممالک . حالا موندم چطور باید جبران کنم .. به هر حال عرفش اینطوریه که وقتی تو یه روزنامه مطلبی چاپ میشه که غیرواقعی بودنش ثابت میشه تو همون ستون شفاف سازی میشه ... من هم تو یکی از پست هام به اسم :(کتاب هایم ، کافه ) نوشته بودم :"امیدوارم روزی اگه قرار شد کتابها رو بسوزونیم ، کتابهای دکتر شریعتی ، اخوان ثالث  قیصر امین پور ، آلبرکامو و ژان پل سارتر یا ... رو طوری نسوزونیم که انگار داریم دیوان ایرج میرزا رو میسوزونیم حداقل سوزوندنشون برامون یه فرقی داشته باشن.." و امروز به شدت از این حرفی که درباره ی فخرالشعرا زدم پشیمونم و ازش معذرت می خوام .. حقیقت اینه که ایرج میرزا یک مغز ادبی غنی داشته که طنز عمیق اون باعث میشه که بسیاری از این طنز دل آزرده بشن شاید همین امر باعثه اشتباه من شده بوده ... حال آنکه یکی از ویزگی های طنز همینه ... 

و وقتی به ارزش های ایرج میرزا بیشتر پی بردم که متوجه شدم اون هم سعی در به چالش کشیدن موضوعی داشته که بسیاری از روشنفکران امروز باهاش دست به گریبانند .. این مسئله کاملا در قطعه کاروانسرا نمود پیدا می کنه ...

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:41 | |

مایکل جکسون هم مرد ... خیلی ازش خوشم میومد .. به اعتقاد من هم سلطانه پاپ بود .. این چند روز کلیپاش تو همه شبکه ها داره پخش میشه و... ولی حیف بود که اینقدر زود رفت ولی همین هم یه مزایایی داره .. مثل اریک کانتونا که تو اوج گذاشت کنار و جاودان شد  ... تو سال جاری پائول نیومن هم مرد ... اون هم بازیگر محبوبم بود ... سید برت هم که سال قبل رفته بود ... گرچه خیلی ها می گفتن سید برت سال ها قبل از نظر روحی مرده بوده ... خلاصه که آفت افتاده تو کسایی که من تو عرصه های مختلف ازشون خوشم میومده ... خوبه که ژان پل سارتر الان زنده نیست وگرنه اونم ... 

اما مرگ مایکل جکسون اصلا موقع خوبی اتفاق نیفتاد چون باعث شد اخبار مربوط به مرگ مایکل رو اخبار ایران بیاد و عملا اخبار ایران به حاشیه رفت .. یکی از دوستان به شوخی می گفت بعید نیست کار همینا باشه تا کسی دیگه به اتفاقات ایران توجه نکنه ...!!!

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:30 | |

دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادری بود که تا سرحد مرگ دوستشون دارم .. ولی اونها هم به خاطر مسائل پیش اومده جشنی نگرفتن .. وقتی وارد خونه شدم باورم نشد که هفت تیره .. فکر کردم تاریخ رو اشتباه گرفتم ولی  نه درست بود .. هفت تیر بود .. ولی وقط جشن نبود 

 بهونه ای شد که بنویسم تو زندگی چقدر ازشون درس گرفتم .. چقدر چراغ راهم بودن .. ولی نمی تونم بنویسم که واقعا چقدر دوستشون دارم .. مامان و بابام بهترین معلمای عمرم بودن .. به وجودشون افتخار می کنم 

نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:32 | |

کوچیک که بودیم همه چیز رو با انگشت اندازه می گرفتیم . کل دنیا اندازه ی 10 بود و چیزی بزرگتر از اون وجود نداشت . امشب شب آرزوهاست .. من خیلی آدمه مذهبی نیستم ولی اعتقاد دارم .. اعتقاد دارم با اینکه خدا سختگیره ولی بیناست .. امشب ملائک میان روی زمین .. امشب می تونیم به اندازه ی 10 کودکی هامون آرزو کنیم .. امروز اولین شب جمعه ی ماه رجبه .. به هر اندازه که به وجود خدا ایمان داریم امشب دعا می کنیم .. دعا می کنیم که مملکتمون آزاد بشه .. ای خدا یعنی ممکنه یه روزی ایران یه مملکت آزاد باشه که همه ی آدما با هر عقیده ای بتونن راحت توش زندگی کنن .. بدون تعصب !! بدون بخل ؟؟ امشب آرزو میکنیم >> به امید برآورده شدن این آرزو << التماس دعا>>

نوشته شده توسط هامون در ساعت 15:52 | |

هر مدادی روزی تراشیده می شود و از بین می رود و این شده است همین امروز ایران .30سال پیش که ایران عوض شد یعنی مداد سیاه با مداد سفید و خوشرنگی عوض شد همه گمان می کردند که این مداد، خودکاری است که تراشیده نمی شود بله همین طور هم بود.ما توانستیم مداد را به خودکاری تبدیل کنیم و از تراشیده شذن آن جلوگیری کنیم اما خبر نداشتیم که ممکن است روزی جوهر این خودکار تمام شود .آری حال 30سال می گذرد و جوهر این خودکار رو به اتمام است و این را خود کسانی که خودکار را تولید کردنند می دانند/

نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:2 | |

جمعه روز عجیبی بود .. خیلی ها که 30 سال بود رای نداده بودند پای صندوق های رای حاضر شدند .. با این حضورشان "چیز"ی می خواستند بگویند .. اما شنبه روز عجیب تری بود .. نتیجه ای از صندوق ها بیرون آمد که هیچ کس انتظارش را نداشت .. البته عده ی معدودی می دانستند و آم عده ی معدود انگار که کل جمهوریت این نظام اند .. به واقع امروز محمود احمدی نژاد رئیس کدام جمهور است ؟؟!! همان هایی که دوشنبه خیابان آزادی را به تسخیر خود در آورده بودند ؟؟ همان 7نفری که دیروز جانشان را برای این از دست دادند که برای پس گرفتن رای شان آمده بودند ؟؟؟ آقای احمدی نژاد شما رئیس کدام جمهور هستید؟؟...
نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:11 | |

تسلیت برای ایران ، برای آزادی ، برای حقیقت ، برای مردم سالاری ف برای دموکراسی ، برای ما که بازیچه شدیم ، برای ما که به شعورمان توهین شد..

ما امروز داغداریم .. و این ابتدای کار است .. امروز ایران در بهت و سکوت است .. باید منتظر بود

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ............. در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال ........... مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

نوشته شده توسط هامون در ساعت 15:20 | |

این یک پیام کاملا دوستانه است .. ما اصلاح طلب ها با هم متحدیم و اگه میرحسین به دور دوم بیاد حتما بهش رای میدیم .. 

ولی واقعا اولویت های میرحسین بر کروبی چیه ؟ کروبی با پشتوانه ای به میدون اومده که نمیشه از کنار اسم یکیشون هم به سادگی عبور کرد .. ابطحی .. کرباسچی .. مهاجرانی .. باقی .. واقعا تا حالا فکر کردید تو سال 76 چه کسی بود که خاتمی رو وارد عرصه کرد ؟؟ کسی جز کروبی ؟؟ پرچم دار واقعی اصلاحات کیه ؟؟ کسی جز کروبی ؟؟ من مدافع سرسخت کروبی نیستم .. مدافع سرسخت اصلاحاتم .. جایی که ردپای میرحسین رو اونجا نمی بینم ولی ردپای کروبی از همه پررنگ تره .. اگه به فرهنگ فکر میکنیم چرا ابطحی و مهاجرانی را نمیبینیم ؟؟ اگر به اقتصاد و توسعه فکر می کنیم چرا کرباسچی را نمیبینیم ؟ اگر به روشنفکری می اندیشیم چرا باقی را نمیبینیم ؟؟  اگر به آزادی اندیشه فکر می کنیم چرا از اعدام 4000 زندانی سیاسی به راحتی عبور می کنیم ؟؟ آیا وقت آن نرسیده که کمی فکر کنیم ؟؟ !!

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:13 | |

سلام . خودمون رو به در و دیوار کوبیدیم که بگیم راه درست چیه و انتخاب درست کیه اما یه چیزی تو گوش این آدما خوندن که حرف هیچ چیز و هیچ کس رو قبول نمی کنن . هرچی سعی می کنی روشنشون کنی مدام تکرار می کنن : این نظر توئه . دیگه از شنیدن این حرف خسته شدم . خوب بابا تو هم اگه میشه از نظری که فکر می کنی درسته دفاع کن . این روزا همه سیاستمدار شدن .. همه عقل کل شدن . کسی که تا دیروز نمی دونست سیاست رو با کدوم س مینویسن واسه خودش یک سیاستمدار درجه یک شده و صاف صاف تو چشای آدم نگاه می کنه و میگه تو اشتباه می کنی .. مردمی که تا همین پریروز گرفتار آپولیتیسم بودن دچار درد بزرگتری شدن که اونا رو هروقت خواسته به بازی گرفته .. اینا همش درسته ولی اگه تقدیر این انتخابات اون طوری نشد که ما می خواهیم ما باز هم از مبارزه دست نمیکشیم .. مدت طولانی نیست که کار حزبی رو فرا گرفتیم و و راه طولانی در پیش داریم .. 

. با آنكه كم بوديم و كم داشتيم اما كم نخواستيم، با آنكه ساده بوديم اما ساده نيانديشيديم، با آنكه رنگ نگرفتيم و سپيد مانديم ليك ايمان داشتيم و برای  آخر شدن قصه ي غصه ی کودکی هایمان صادقانه و مومنانه کوشیدیم.

به امید آزادی  

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:16 | |

نه برنامه ای و نه حرف تازه ای. ضلع جنوبی میدان ولی عصر، حامیان میرحسین را می بینیم که مردم را با دستبند و شال سبزرنگ به رای دادن به کاندیدای اصولگرایان اصلاح طلب، میرحسین موسوی، ترغیب می کنند. نه استدلالی دارند و نه منطقی برای این حمایتشان؛ “متاسفانه”. و اما دلایلشان جالب توجه است: ” میرحسین احتمال رای آوریش بیشتر است”!، “کروبی قدرت طلب است اما میرحسین نیست”!، “میرحسین با رهبری اختلاف عمیق دارد”!!
آری؛ برای هرکدام از این استدلالها باید علامت تعجب بزرگی گذاشت به اندازه بیست سال سکوت.
باید تاسف خورد به حال کسانی که استلالی برای حمایتشان از یک کاندیدا ندارند و وقتی بی پاسخ می مانند به هجویات روی می آورند.
ای کاش می دانستند که مبنای آن اختلاف از بین رفته و میرحسین برای آن آورده شد که خاتمی نیاید. ای کاش حداقل سخنان میرحسین را می خواندند که در بیشتر آنها به پایبندی بر ولایت مطلقه فقیه تاکید می کند.
این انتخابات از معدود انتخابات مدرن در ایران است که گروه های مختلف مطالبه محوری را به جای شخص محوری مطرح کرده اند. و در این میان مطالبه محوران کسی را برگزیده اند که به این مطالبات ریز به ریز، پاسخ مشخص و واضح داده است. پاسخ خرد و نه پاسخ کلی و ناواضح.
هم خواسته ها خرد بود و هم پاسخ ها؛ چه آنکه اگر خواسته ها کلی بود، احمدی نژاد هم به آنها پاسخ مثبت می داد. چه کسی می تواند رسما بگوید که با آزادی مخالف است؟ اما چه کسی است که بگوید با آزادی موافق است و پس از آن برنامه بدهد و بگوید که می خواهد قانون مطبوعات را تغییر دهد و یا پهنای باند اینترنت افزایش یابد؟ آیا این فرد کسی جز کروبی بوده است؟
او برای تمام مطالبات پاسخ جزء به جزء داده است. و ما هم باید به این برنامه ها رای بدهیم و تیمی که قرار است این برنامه ها را اجرا کند، نه به شخص کروبی.
ما نه به رنگها و نه به جوسازی، که احساسات را جایگزین شعور می کند، نباید رای دهیم.
ما اینبار باید نشان دهیم که شعورمان بر احساسات غلبه می کند. ای کاش موسوی و حامیان محترمش به جای این اقدامات، جدا از اینکه چه کسی پیزور میدان می شود، بر انتخابات مطالبه محور تاکید می کردند تا این شیوه مدرن در همه انتخابات باب شود. تا مردم هر بار اشتباه نکنند و هر بار بگویند که چه اشتباهی کردیم. ای کاش کار را برای انتخاباتی مدرن . مزالبه محور خراب نمی کردند. ای کاش حامیان میرحسین موسوی پاسخی برای حمایتشان از او داشتند تا بتوانند مطالبه محوران را قاتع کنند و ناچار نشویم که به آنها بگوییم، شما متاسفانه جوگیر شده اید.
ای کاش برخی از حامیان میرحسین او را آنگونه که هست می شناختند و معرفی می کردند، به جای رتوش و ارائه چهره ای غیرواقعی از او.
آرای؛ میرحسین یک اصولگرا است. البته یک اصولگرای نه چندان بد. اصولگرایی که در ستادش شاخه بسیجیان تشکیل می دهد، از اعضای طیف جعلی شیراز تحکیم وحدت دعوت می کند، سعید ابوطالب و عماد افروغ و مسیح مهاجری و بسیاری از حامیان سرسخت چهار سال پیش احمدی نژاد حامیش هستند و البته با حضور اصلاح طلبان در رده های چندم ستادش مخالفت نکرده است.
ای کاش ما که همیشه از احساساتمان ضربه خورده ایم اینبار که یک نفر آمده و برنامه محور سخن می گوید و شفاف حرف می زند، به جای قرار گرفتن تحت تاثیر مشارکتی های جوان، به آنچه بهتر است بیاندیشیم.
مگر قشر دانشجو نخبه کشور محسوب نمی شود؟ مگر روزنامه نگار نخبه کشور محسوب نمی شود؟ نخبه به چه کسی می گویند؟ کسی که دنبال مردم می رود یا کسی که مردم باید به دنبال او بروند و مردم را به سمت اصلح بکشاند؟
آیا این استدلال به فرض اینکه آرای میرحسین بیشتر از کروبی باشد، منطقی است که نخبه ما بگوید چون میرحسین احتمالا آرایش از کروبی بیشتر است ما هم از او حمایت می کنیم که احمدی نژاد نیاید؟!
ضمن اینکه گویا حامیان میرحسین چشمهایشان و گوشهایشان را بسته اند و جز میدان ولی عصر و خانواده محترمشان جای دیگری را نمی بینند!
سیستان و بلوچستان را نمی بییند، غرب کشور را نمی بینند. دانشگاه ها را نمی بییند. آرای موسوی یک ماه پیش اگر از کروبی بالاتر بود اما الان دیگر چنین تصوری، توهمی بیش نیست.
کروبی تبلیغات آنچنانی نکرده و جز یک روزنامه و دو، سه سایت خبری امکانات کلانی ندارد، چون نه هاشمی پشت سرش است که یک شبه ستادهایش را تجهیز کنند و نه فرزندان هاشمی رفسنجانی. نه بیش از بیست سایت خبری دارد و نه چندین روزنامه دارد که با هزینه قالیباف و جاسبی و فرزندان هاشمی رفسنجانی اداره شوند.
حال این تبلیغات گسترده میرحسین موسوی در سطح شهر تهران، که بخشی از آن از سوی ائتلاف بزرگ اصولگرایان و بخشی از سوی حامیان اصلاح طلب او صورت می گیرد، باعث شده که در نگاه نخست تصور غلطی در ذهنها به وجود بیاید.
نباید تصور کرد که میرحسین که در این بیست سال سکوت اختیار کرده، فرشته نجاتی است که ناگهان از آسمان بر سر ملت ما فرود آمده است. باید پرسید که کجا بوده است؟ نباید گفت که چون قدرت طلب نبوده نیامده! باید پرسید، چه شد که وقتی خاتمی اعلام کاندیداتوری کرد، احساس خطر کرد؟
باید پرسید مگر سیاست مدرن تلاش برای رسیدن به قدرت به منطور اجرای برنامه ها نیست؟ کدام سیاستمداری در نیا دیده می شود که بگوید برای رسیدن به قدرت تلاش نمی کنم؟! که اگر چنین بگوید دروغی گفته به بزرگی همان بیست سال سکوت.
امیدوارم تاریخ اشتباهات مردم ایران، اینبار تکرار نشود تا سال دیگر به این نیاندیشیم که چه شد که آن روز چنین کردیم و نفهمدیم که چه می کنیم؟
اگر میرحسین موسوی رای بیاورد باید به این نتیجه رسید که لیاقت ما دیکتاتوری است و فریب خوردن در مقابل مردم فریبی، و لاغیر.
ما ملت جوزده ای هستیم؟!
همین انتخابات مشخص می کند…

نوشته شده توسط هامون در ساعت 19:13 | |

نمایشگاه کتاب امسال تفاوت چندانی با ۳سال گذشته اش نداشت . صبح جمعه یه حسی منو از خونه بیرون کرد و به نمایشگاه رسوند . حسی که باعث شد همه کسایی که باهاشون قراره نمایشگاه گذاشته بودم رو بپیچونم . ولی واقعا لذت تنها بودن تو نمایشگاه خیلی زیاد بود . نه کسی می گفت زودتر بریم ، دیر شد ، خسته شدم و ... . اولین جایی که رفتم انتشارات هامون بود . گرچه انتشارات جذابی نیست ولی این حس خودشیفتگی منو هر سال به غرفه این انتشارات هدایت می کنه . امسال تقریبا به همه ی غرفه های طبقه پایین یه نگاهی انداختم . اولین کتابی که نظرم رو جلب کرد کتاب نقد اگزیستانسیالیست بود که گابریل ماسل نوشته بود . غرفه ی عجیبی بود . آدما میومدن و به کتابها نگاه می کردن ولی معلوم بود خیلی از فلسفه سر در نمی آرن .

غرفه ۱ راهرو ۱۰ : موزه عبرت که چند سالیه واسه خودش تو نمایشگاه  جایی باز کرده . نکته عجیب وجود عکسهایی از  شخصیت های چپ بود مثل خسرو گلسرخی. !!!!!

تو یه غرفه که به اسمش نگاه نکردم چند تا معمم بودن که داشتن از قرآن صحبت می کردن و چندتا دختر وایساده بودن و نگاه می کردن که یه دفعه یکیشون گفت تو مگه نمی دونی قرآن چی میگه !!! داشتم از کنارشون رد میشدم که بهش گفتم بعیید می دونم تو هم بدونی

غرفه های انجمن اهدای عضو و سازمان های خیریه هم از بیکارترین غرفه ها بودن . قشنگ ترین و زرگترین غرفه ها به سازمان های دولتی تعلق داشت . و انتشارات خصوصی فضای کمتری داشتند به طوری که گاهاََ ۳انتشارات در یک غرفه ۲.۵ متری در کنار هم اوقات می گذراندند.

امسال تمام سعیم رو کردم که کمتر کتاب بخرم اما باز هم فایده ای نداشت. و تلاش دومم مبنی بر عدم جذب شدن توسط نشر الکترونیک هم بی فایده بود .

نمایشگاه کتاب تهران که طبق آمار در منطقه اول و در جهان رتبه دوم ! رو در اختیار داره این روزها بیشترین اخبار رو به خودش اختصاص داده . نمایشگاهی که اگه ۳۱روزه دیگه رئیس دولت عوض بشه معلوم نیست باز هم در مکان کنونی دایر بشه.

نوشته شده توسط هامون در ساعت 15:31 | |

سلام . خوبی ؟ وقتی خاطراتم رو می نوشتم (۴سال پیش ) اول تمام صفحات همین بود .: (سلام خوبی؟)  الان خیلی ساله که دیگه خاطراتم رو نمی نویسم. حتی برای دوست دخترم هم نامه نمی نویسم . حتی برای خودم هم دیگه چیزی نمی نویسم . تو این چند سال فق تو چند تا وبلاگ و سایت نوشتم که هر بار هم یا با دلسردی ولش کردم یا با دلخوری جدا شدم . وقتی این بلاگ رو شروع کردم گفتم تو این وبلاگ نه مطبل اجتماعی می نویسم نه مطلب سیاسی ... بعد سعی کردم کلا از سیاست و مسائل اجتماعی جدا بشم . شاید به همین خاطر بود که دیگه تو این وبلاگ ننوشتم . چون سعی کردم خودم نباشم . ولی از این به بعد می نویسم : این منم

نمایشگاه کتاب دیروز شروع به کار کرده .. تب انتخابات خیلی داغ شده .. دیروز ثبت نام نامزدها شروع شده .. آمریکا دست دوستیش رو به سمت ایران دراز کرده .. استقلال قهرمان لیگ شد ..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:30 | |

آخرین باری که نوشتم ۲۳ شهریور بود و امروز ۸دی . اول محرم الحرام . ولی واقعا چیزی هم برای نوشتن ندارم

نوشته شده توسط هامون در ساعت 16:15 | |

احتمالا تا حالا پیش اومده که حالت از همه ی آدما به هم بخوره . اگه زیاد هم برات پیش نیومده باشه به هر حال پیش اومده . من الان اصلا اینطوری نیستم . ولی کنجکاوم بدونم چرا آدما گاهی اینطوری میشن. خب یا آدم از یکی خوشش میاد یا خوشش نمیاد ولی بعضی وقتا از هیچکس خوشش نمیاد . همه باعثه اعصاب خوردیش میشن . میگن تو ماه رمضون دست و پای شیطون بستس ولی به نظرم هر وقت صداش کنی سه سوت حاضر میشه / این زندگی هم داستانه خودش رو داره / آدما میان یه چند وقتی هستن و بعد هم میرن . تو هم میشینی و نگاه میکنی و فکر میکنی همه میرن ولی هیچ وقت به رفتن خودت فکر نمی کنی . آدم به خودش که نمی تونه دروغ بگه . فکر نکردی دیگه. بابا یه روز هم نوبته خودت میشه . ایشالا اون روز زیاد ناراحت نباشی .
نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:1 | |

خبرگزاري فارس: خسرو شكيبايي 9 صبح امروز به علت نارسايي قلبي درگذشت.

خسرو شكيبايي شخصيت ارزنده ي سينماي كشور درگذشت .. من به خسرو شكيبايي به واسطه ي بازي در فيلم هامون علاقه ي خاصي داشتم .. درسته كه خسرو شكيبايي ديگه نيست اما هنوز حميد هامون براي من زنده است .. امشب فقط اومدم به همه ي اونهايي كه امروز با شنيدن اين خبر دشون لرزيد تسليت بگم  و بگم كه حسشون  رو درك مي كنم ....

نوشته شده توسط هامون در ساعت 0:32 | |

دقیقا الان شد بیست سال .. بیست ساله که زمین داره وجوده من رو تحمل می کنه .. البته نه .. بیست ساله که من دارم زمین رو تحمل می کنم .. . یه دوستی دارم که همیشه میگه : "گویند تولد یعنی گناه  ..خوشا آنان که در گهواره مردند . " هیچ وقت معنیه این حرفش رو نفهمیدم .. چون در هر صورت کسی که تو گهواره هم هست به دنیا اومده .. نمیدونم ... ۲۰ سال پیش مامانم از داشتن من راحت شد و منو به دست اورد ... امیدوارم هیچوقت از این اتفاق ناراحت نباشه .. شب عجیبیه .. هیچ وقت اینقدر عجیب نبوده .. باد میاد .. یا شاید هم داره میره .. به هر حال هیچوقت نگفتن که باد میره و  پس چون همه همینو میگن من هم میگه باد میاد .. البته این استدلاله منطقی ای نیست .. چون همه فکر می کنن سر درخت بالاست ولی اینطوری نیست ..  اصلا دوست ندارم بخوابم .. یه سوال داره ذهنم رو اذیت می کنه .. چرا آدما از اینکه روز تولشون رو بهشون تبریک میگن خوشحال میشن ؟؟ .. !!

نوشته شده توسط هامون در ساعت 2:30 | |

آخرين روزهاي نوزده سالگيم رو دارم سپري مي كنم .. روزهايي كه نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . . از گذشتن روزها  . . ؟؟ اصولا تولد هجده سالگي و بيست سالگي با ساير سالها براي آدم فرق مي كنه .. روز تولد ۱۸سالگي خيلي خوشحال بودم و باد در غبغب  .. چرا كه دوره ي جديدي از زندگي برام شروع شده بود و حس غرور داشتم .. اما الان كه دو سال از اون روزها ميگذره مي بينم كه اين دوره ي جديد خيلي هم خوشايند نيست .. فكر مي كنم اين از تفكرات من نشات مي گيره .. درسته كه نسل ما خيلي نسل سرزنده و شادابي نيست ولي گمان نمي كنم كسي از فرا رسيدن روز تولدش ناراحت باشه .. !! نمي دونم شايد من از بقيه ي مردم معمولي ترم كه اينطوريم .. شايد من بين اين دو طرز تفكر كه بالا رفتن سن را به نزديكتر شدن به مرگ و پخته شدن تلقي مي كنند سرگردان شده ام .. اما خودم طور ديگري فكر مي كنم .. فكر مي كنم با بزرگ شدنم چيزي تغيير نمي كنه و اين فقط و فقط تقصير خودمه .. خواجه عبدالله انصاري بعد از عمر پرمايه ي خود مي گويد الهي عبدالله عمر بكاست ولي عذر نخواست .. من با گذشتن روزها چي بگم؟ .. وقتي كه اينا اينطوري صحبت مي كنن آدم  خجالت مي كشه عذرخواهي هم بكنه ..
نوشته شده توسط هامون در ساعت 13:34 | |

تمام لحظات استرس را به من هدیه می کنند. التهاب تنها کسیه که پا به پای من داره میاد و خسته نمیشه .. ای کاش میشد بدون اینکه فکر اتفاقات پیش آمده بود چند شبانه روز با استا مهدی آذری به صحبت نشست..

مهدی آذری انسانی است که تا به حال هیچ چیزی لذت بخش تر از صحبت های او را تجربه نکرده ام.. یک شب در قزوین و  ساعت از  ۱۱ گذشته بود که باهاش ملاقات داشتم و شاید مصاحبتمون به ۲ ساعت هم نرسید اما یکی از قشنگترین لحظات عمرم رو تجربه کردم.. فلسفه - ادبیات - مکانیک - کامپیوتر - عرفان و .. رشته هایی بود که استاد در آنها سررشته داشت : از شنیدن کلمه ی استاد به شدت آزرده خاطر می شد ولی زبانم یارای جاری ساختن کلمه ای جز استاد در خطاب به او را نداشت. مهدی آذری از هرچه لازم بود صحبت می کرد و من که در به چالش کشیدن طرف مباحثه ام دستی قهار دارم از پرسیدن سوال ازاو هم واهمه داشتم.. خلاصه که صحبت با مهدی آذری مثل یک نسیم ملایم روحم را نوازش داد و رفت.. حال من از استاد آدرس و شماره ای دارم که شاید تجربه دیدار دوباره استاد را به خود هدیه دهم..

شاید با استاد آذری بتوانم یک هامونه دوباره بسازم.. دوباره از فکر مهدی آذری و آن شب مسرت بخش خارج می شوم و به این زندگیه بیهوده ای که در پیش گرفته ام فکر می کنم .. زندگی ای که در آن استرس حرف اول و آخر را می زند..

ترم چهارم هم به آخر خط رسید و اندوه فراق از دوستان ۲ساله نیز همراه استرس آزارم می دهد.. لحظاتی چند به عمر شهرساز کوچولو باقی مانده مگر آنکه روح شهرساز کوچولو را تقدیم دیگری کنم .. من آماده ی این انتقالم ولی آیا کسی تاب و تحمل شهرساز کوچولو بودن را دارد ؟ آیا کسی تحمل بزرگ نشدن را دارد؟  که این بزرگ شدن بیهوده بزرگترین دشمن انسان است..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:45 | |

یه وبلاگ جدید مثله یه زندگیه جدیده و مهم اینه که بتونی اینطوری بهش نگاه کنی وبلاگ جدیدم رو امروز بعد از مدتها شروع کردم ولی به نظرم کلمه ی بازپروری بهتر باشه   کل پستهای اون وبلاگ رو هم به اینجا منتقل کردم

آدرس وبلاگ قبلی :   http://hamooon.blogfa.com/

از همه دوستایی که نظر داده بودن هم معذرت می خوام که البته خودم این کار رو دوست ندارم ...

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:28 | |

وضع احساساته من روز به روز داره وخیم تر میشه.. چند شب پیش نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم بابام 3متری من نشسته وداره من رو نگاه میکنه و هیچ چیز نمیگه .. چند دقیقه نگاهش کردم و بعد چند بار صداش کردم .. مطمئنا توهم نبود  ولی بابا هم نبود من مطمئنم که بابا اونجا بود ولی رفتم و دیدم بابا تو اتاقش خوابه و وقتی برگشتم دیگه بابا اونجا نبود..

یا چند روز پیش که از قزوین بر می گشتم بغل دستیم داشت نگاهم می کرد و گاهی حس می کردم باهام صحبت هم می کنه ولی اون خواب بود.. خیلی تحملش داره برام سخت میشه .. نمی تونم بفهمم که این آدما هستند که نیستند یا من نیستم؟؟!!ولی مشکل اینجاست که هم من هستم و هم بقیه پس دلیله منطقی ای وجود نداره !!

چند اتفاق مشابهه دیگه هم برام افتاده ولی دوست ندارم به یاد بیارمشون ..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 0:31 | |