تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون

وبلاگ شخصی هامون

وبلاگ شخصی هامون

درگيري اين روزهاي من!

درگيري اين روزهاي من پيچيده تر از آن است كه به راحتي گفتن يك احساس بتونم اون ها رو بيان كنم.

اين روزها دچار دغدغه اي هستم كه يا پوچ است يا بر پوچي ام صحه مي گذارد . 

دغدغه اي كه يا به زودي من را از پاي در مي آورد يا احتمالا سرنوشتي برايم رغم خواهد زد كه آزاد خواهم شد.

آزادي از پارادوكس هايي كه در تمام طول زندگي ام با آن ها دست و پنجه نرم كرده ام.

حال اين روزهاي من شبيه يك فيلم كلاسيك است كه سكانس هاي آن در ميدان انقلاب ، خيابان منهتن ، گوشه ي اتاقم و دخمه اي تاريك يا حتي در بياباني كه سنگسار مي شوم برداشت شده است!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:17  توسط هامون  | 

دوست!

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم
بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :  امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم
سروش صحت

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:37  توسط هامون  | 

رستم و اسفنديار

تراژدي عجيبي است

هربار كه مي خونمش همون هيجاني بهم دست ميده كه دفعه ي اول.

هر بار كه مي خونمش انگار اميدي در من زنده است كه داستان پايان ديگري داشته باشد!!!!!!!!

نمي دونم به خاطر اسفنديار است يا رستم؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 16:52  توسط هامون  | 

اين چند خط رو يكي از دوستام!! برام ميل كرده بود!! 

پياده از کنارت گذشتم، گفتي:" چندي خوشگله؟"

 

سواره از کنارت گذشتم، گفتي:" برو پشت ماشين لباسشويي بنشين!"

 در صف نان، نوبتم را گرفتي چون صدايت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتي چون قدت بلندتر بود

زيرباران منتظر تاکسي بودم، مرا هل دادي و خودت سوار شدي

 در تاکسي خودت را به خواب زدي تا سر هر پيچ وزنت را بيندازي روي من

در اتوبوس خودت را به خواب زدي تا مجبور نشوي جايت را به من تعارف کني

 

 

 در سينما نيکي کريمي موقع زايمان فرياد کشيد و تو بلند گفتي:"زهرمار!"

در خيابان دعوايت شد و تمام ناسزاهايت، فحش خواهر و مادر بود

 در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهايم را دراز کنم

نتوانستم به استاديوم بيايم، چون تو شعارهاي آب نکشيده مي دادي

 من بايد پوشيده باشم تا تو دينت را حفظ کني

مرا ارشاد مي کنند تا تو ارشاد شوي!

 تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

 

 

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده

 عاشق که شدي مرا به زنجير انحصارطلبي کشيدي

عاشق که شدم گفتي مادرت بايد مرا بپسندد

 من بايد لباس هايت را بشويم و اتو بزنم تا به تو بگويند خوش تيپ

من بايد غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگويند آقاي دکتر

 وقتي گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتي بچه مال مادر است

وقتي خواستي طلاقم بدهي، گفتي بچه مال پدر است

.

.

.

.

روز مردت مبارک!  هرچند با تاخیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:49  توسط هامون  | 

ما هستیم ، سرده درو بستیم

امسال هوا اصلا سرد نشد ولی هوا خیلی سرد بود!!!

امسال برف ندیدیم ولی یخ زدگی تا دلت بخواد ... همینطوری که الان سر انگشتای من مثل ذهن خیلی ها و دل بعضی ها یخ زده .. 

متولدین تیر به شدت روانی هستن ... کسی از کاراشون سر در نمیاره ... (طالع بینی )

این شبا خوابای عجیب غریب ززیاد می بینم .. این روزا چقدر یاد صمد بهرنگی می افتم که تو کتاب ماهی سیاه کوچولو میگه :

درد من حصار برکه نیست ، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 11:36  توسط هامون  | 

علی شریعتی

تولد دکتر را بهانه یی یافتم برای صحبت درباره کسی که از نقد هراسی نداشت :

دکتر شریعتی نیازی به معرفی ندارد . محقق و استاد ، پژوهشگر و مجاهدی بزرگ است که عمری را به تعقل و تفکر گذراند و هم اوست که می گوید : 

"گر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل"

بنده نه تنها خودم را در قامت یک منتقد بینش شریعتی نمی دانم حتی مدت ها با خود کلنجار رفته ام تا اندیشه هایم را مطرح کنم ولی خود علی شریعتی است که تلاش می کند راهی باز شود تا همه بتوانند اندیشه ی خود را مطرح کنند پس ایرادی نمی بینم که بینش شخصی خود را بیان کنم.

شاید من هم در نگاه اول وقتی که نقد برادر رنج کشیده مان "اکبر گنجی " در مورد دیدگاه های معلم شهید با عنوان : يوتوپيای لنينيستی شريعتی و دومین نقد او با عنوان زنان گونی پوش و علم بورژوایی  را خواندم سخت بر برنده قلم طلایی انجمن جهانی روزنامه نگاران خرده گرفتم چون من هم همانند : یوسفی اشکوری و سعید حنایی گمان کردم که سرچشمه را نمی توان آلود که گرچه نوشته های این دوستان هم خالی از حقیقت نیست ولی بعدها که فاکت هایی راکه طناز و منتقد لطیف مان ابراهیم نبوی در مقاله ی پدر،ماد خودتان متهمید آورده بود خواندم  سخت به فکر فرو رفتم ..

البته در اینکه دکتر علی شریعتی به نسل ما و نسل گذشته ما درس های زیادی آموخت ذره ای تردید ندارم و همچنان علی را حقیقتی بر گونه ی اساطیر می نامم و من هم اسلام را همانند او قویترین ایدئولوژی اعصار می دانم اما ما آموخته ایم که از بت سازی اجتناب کنیم .

 حال که به سخنان اکبر گنجی بیشتر فکر می کنم می بینم دموکراسی در دیدگاه شریعتی به انزوا رفته است و چه راست گفت آیت الله لا هوتی که : حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش می رساند.

آیا اگر شریعتی هنوز در میان ما بود از ولایت و ولایت مداری سخن می گفت؟ آیا هنوز می گفت لیدر نباید به حرف عوام گوش سپارد ؟ آیا هنوز بر این عقیده بود که : قبول و ارزش همه عقاید و اعمال دینی، منوط به اصل ولایت است.( اسلامشناسی، ج 1، ص 86)

آیا باز این جمله : آزادی و دموکراسی و لیبرالیسم غربی چونان حجاب عصمت به چهره فاحشه است(حسین وارث آدم ص 99). را بر قلم جاری می ساخت؟

من همچنان شریعتی را معلم خود می دانم و به راستی که کلمه ی معلم به معنی کلمه سزای اوست ولی کاش شریعتی می بود تا خود جواب سوال های ما درباره تفکراتش را پاسخ می داد.

کاش شریعتی امروز بود تا تولدش را به خودش تبریک می گفتم گرچه که در فکر ما زنده است و ما نیز شهدا را زنده میدانیم ولی امروز که نیست بودنش را به شما تبریک می گویم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:55  توسط هامون  | 

زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است.

                                                                            علی شریعتی


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:53  توسط هامون  | 

فاحشه

سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین 
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:2  توسط هامون  | 

7

بالاخره هرکسی یه عددی رو بیشتر از بقیه ی اعداد دوست داره .. من هم عدد 7 رو دوست دارم .. به طور محسوسی با بقیه ی اعداد برام فرق می کنه .. موضوعی که به شدت برام جالبه اینه که 7/7 تولد یه آقاییه که تو این مملکت خیلی محبوب شده ... تا قبل از 22 خرداد خود من از منتقدینش بودم ... ولی به طرز عجیبی الان وقتی اسمش میاد احساس آرامش می کنم ... گرچه هنوز هم با بعضی از افکارش به شدت مخالفم ... اما 7/7 ما هم در حد وسعمون تو تولدش شادی می کنیم !!! 

من هدیه ی سبزم رو براش فرستادم شما هم اگه تو فکرید که هدیه ای براش بفرستید درنگ نکنید :

هدیه ی سبز

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:39  توسط هامون  | 

هامون

به دعوت آلباترا وارد بازی شدم :

-اگه این زندگی یه خواب باشه و من این حقو میداشتم که با باز کردن چشمام وارد زندگی واقعی بشم:

می خواستم دوباره به دنیا بیام و تو یه دنیای آزادتر زندگی کنم ... 

- همه ی فلسفه ی زندگی تو یه تصویر:    تصویر خودم تو آینه

- قشنگترین آرزو و رویای بچگی:

اینکه یه روز مثل داداشم بشم ولی هیچوقت نشد 

-اگه میتونستم به همه ی دنیا یه صفت یا توانایی بدم:

این که همیشه راه درست و غلط کاملا مشخص باشه

- بزرگترین تفاوت زن و مرد:

جنسیت

- اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنم:   دروغ

- کسی که بخوام ملاقاتش کنم:     نمی تونم بگم

- اگه بتونم یه سئوال بپرسم و قرار باشه حتما" جواب بگیرم :

کی میمیرم

- اگه قرار باشه از این دنیا برم، یادگاری چی برمیدارم:

هیچی

- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش معتقدم:

عادت کن که به هیچی عادت نکنی   (شکسپیر)

- اگه قرار بود اولین صفحه ی شناسنامه رو من تنظیم کنم جز اسم و فامیل و نام پدر چی بهش اضافه میکردم،

نام برادر

- به نیمه ی عمر میرسم و حالا قراره اسم جدید بذارم چی میذارم:

هامون

- یه جمله با موس و درخت و سیاست:

موس چیه /؟ درخت رو دوست دارم ... مجنون سیاستم ... ولی نه سیاست آدمایی که موس موس می کنن ..


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط هامون  | 

گدا روزنامه می خواند !

تا همین سال گذشته   مردم سرخورده فقط به زندگی خود نگاه می کردند ... هیچ کس کاری به کار سیاست و سیاسیون نداشت ... تنها روزنامه ای که تا شب از پیشخون دکه ها جمع می شد همشهری بود آن هم به خاطر قسمت نیازمندی ها ... اما هرچه به 22 خرداد نزدیک شدیم آرایش سیاسی مردم هم شکل تازه ای به خود گرفت ... مردم به چند دسته تقسیم شدن .. . گروهی برای نیامدن محمود احمدی نژاد به سمت موسوی کشیده شدن... گروهی به احمدی نژاد رای دادن ( به دلیل اینکه نمی تونم این عده رو درک کنم اصلا توضیحی درباره شون ندارم ) عده ای هم که کلا خواستار تغییر ساختاری بودن رفتن سمت کروبی ... و عده ای هم چون می دونستن که تو 22 خرداد چه اتفاقی قراره بیافته اصلا رای ندادن ... ولی این انتخابات هرچی که نداشت مردم  به شدت نسبت به مملکتشان احساس مسئولیت کردن... دیگه الان اگه ظهر برای خرید روزنامه اعتماد ملی به دکه سر بزنی بعیده که بتونی با دست پر برگردی ... و این هم به خاطر اینه که مردم حس کردن به شعورشون توهین شده ... چون هر خونی که ریخته میشه خونخاهی دنبالشه ... امروز دیگه کسی دچار آپولیتیسم نیست ... "حتی گدای سر چهار راه هم روزنامه می خواند" ... حتی او هم بینش سیاسی پیدا کرده ...

اما مردم ما بسیار بخشنده هستن ... کسی رو که تا 2روز پیش شاه صداش می کردن یک روزه شد آیت الله چون اومد کنار مردم ... از این مثال ها زیاده .. نمونش حجاریان ، سازگارا و... که وقتی اومدن کنار مردم به قهرمان ملی تبدیل شدن ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:19  توسط هامون  | 

می ترسم...

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم 
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من!!!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:36  توسط هامون  | 

18 تیر

18 تیر سرآغاز است ... گرچه خرداد امسال خونین تر بود ... اما 18 تیر سوز دیگری دارد ... انگار که تیرماه بهار ماست ... بهاری خونین ... اما ما را چه می شود ... 


« شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می ‌بارد » . . . . جبران خليل جبران


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:32  توسط هامون  | 

روز مالیات

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:48  توسط هامون  | 

جلال‌الممالک

حتما تا حالا پیش اومده که درباره کسی حرفی زده باشید و بعدها پشیمون بشید... در واقع هر وقت آدم بدون مطالعه درباره کسی صحبت کنه یه جورایی این نتیجه اجتناب ناپذیره ... در واقع این شده حکایت بنده و جناب جلال‌الممالک . حالا موندم چطور باید جبران کنم .. به هر حال عرفش اینطوریه که وقتی تو یه روزنامه مطلبی چاپ میشه که غیرواقعی بودنش ثابت میشه تو همون ستون شفاف سازی میشه ... من هم تو یکی از پست هام به اسم :(کتاب هایم ، کافه ) نوشته بودم :"امیدوارم روزی اگه قرار شد کتابها رو بسوزونیم ، کتابهای دکتر شریعتی ، اخوان ثالث  قیصر امین پور ، آلبرکامو و ژان پل سارتر یا ... رو طوری نسوزونیم که انگار داریم دیوان ایرج میرزا رو میسوزونیم حداقل سوزوندنشون برامون یه فرقی داشته باشن.." و امروز به شدت از این حرفی که درباره ی فخرالشعرا زدم پشیمونم و ازش معذرت می خوام .. حقیقت اینه که ایرج میرزا یک مغز ادبی غنی داشته که طنز عمیق اون باعث میشه که بسیاری از این طنز دل آزرده بشن شاید همین امر باعثه اشتباه من شده بوده ... حال آنکه یکی از ویزگی های طنز همینه ... 

و وقتی به ارزش های ایرج میرزا بیشتر پی بردم که متوجه شدم اون هم سعی در به چالش کشیدن موضوعی داشته که بسیاری از روشنفکران امروز باهاش دست به گریبانند .. این مسئله کاملا در قطعه کاروانسرا نمود پیدا می کنه ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:41  توسط هامون  | 

مایکل

مایکل جکسون هم مرد ... خیلی ازش خوشم میومد .. به اعتقاد من هم سلطانه پاپ بود .. این چند روز کلیپاش تو همه شبکه ها داره پخش میشه و... ولی حیف بود که اینقدر زود رفت ولی همین هم یه مزایایی داره .. مثل اریک کانتونا که تو اوج گذاشت کنار و جاودان شد  ... تو سال جاری پائول نیومن هم مرد ... اون هم بازیگر محبوبم بود ... سید برت هم که سال قبل رفته بود ... گرچه خیلی ها می گفتن سید برت سال ها قبل از نظر روحی مرده بوده ... خلاصه که آفت افتاده تو کسایی که من تو عرصه های مختلف ازشون خوشم میومده ... خوبه که ژان پل سارتر الان زنده نیست وگرنه اونم ... 

اما مرگ مایکل جکسون اصلا موقع خوبی اتفاق نیفتاد چون باعث شد اخبار مربوط به مرگ مایکل رو اخبار ایران بیاد و عملا اخبار ایران به حاشیه رفت .. یکی از دوستان به شوخی می گفت بعید نیست کار همینا باشه تا کسی دیگه به اتفاقات ایران توجه نکنه ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:30  توسط هامون  | 

7تیر

دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادری بود که تا سرحد مرگ دوستشون دارم .. ولی اونها هم به خاطر مسائل پیش اومده جشنی نگرفتن .. وقتی وارد خونه شدم باورم نشد که هفت تیره .. فکر کردم تاریخ رو اشتباه گرفتم ولی  نه درست بود .. هفت تیر بود .. ولی وقط جشن نبود 

 بهونه ای شد که بنویسم تو زندگی چقدر ازشون درس گرفتم .. چقدر چراغ راهم بودن .. ولی نمی تونم بنویسم که واقعا چقدر دوستشون دارم .. مامان و بابام بهترین معلمای عمرم بودن .. به وجودشون افتخار می کنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:32  توسط هامون  | 

شب آرزوها

کوچیک که بودیم همه چیز رو با انگشت اندازه می گرفتیم . کل دنیا اندازه ی 10 بود و چیزی بزرگتر از اون وجود نداشت . امشب شب آرزوهاست .. من خیلی آدمه مذهبی نیستم ولی اعتقاد دارم .. اعتقاد دارم با اینکه خدا سختگیره ولی بیناست .. امشب ملائک میان روی زمین .. امشب می تونیم به اندازه ی 10 کودکی هامون آرزو کنیم .. امروز اولین شب جمعه ی ماه رجبه .. به هر اندازه که به وجود خدا ایمان داریم امشب دعا می کنیم .. دعا می کنیم که مملکتمون آزاد بشه .. ای خدا یعنی ممکنه یه روزی ایران یه مملکت آزاد باشه که همه ی آدما با هر عقیده ای بتونن راحت توش زندگی کنن .. بدون تعصب !! بدون بخل ؟؟ امشب آرزو میکنیم >> به امید برآورده شدن این آرزو << التماس دعا>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:52  توسط هامون  | 

مداد!!

هر مدادی روزی تراشیده می شود و از بین می رود و این شده است همین امروز ایران .30سال پیش که ایران عوض شد یعنی مداد سیاه با مداد سفید و خوشرنگی عوض شد همه گمان می کردند که این مداد، خودکاری است که تراشیده نمی شود بله همین طور هم بود.ما توانستیم مداد را به خودکاری تبدیل کنیم و از تراشیده شذن آن جلوگیری کنیم اما خبر نداشتیم که ممکن است روزی جوهر این خودکار تمام شود .آری حال 30سال می گذرد و جوهر این خودکار رو به اتمام است و این را خود کسانی که خودکار را تولید کردنند می دانند/

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:2  توسط هامون  | 

رئیس کدام جمهور

جمعه روز عجیبی بود .. خیلی ها که 30 سال بود رای نداده بودند پای صندوق های رای حاضر شدند .. با این حضورشان "چیز"ی می خواستند بگویند .. اما شنبه روز عجیب تری بود .. نتیجه ای از صندوق ها بیرون آمد که هیچ کس انتظارش را نداشت .. البته عده ی معدودی می دانستند و آم عده ی معدود انگار که کل جمهوریت این نظام اند .. به واقع امروز محمود احمدی نژاد رئیس کدام جمهور است ؟؟!! همان هایی که دوشنبه خیابان آزادی را به تسخیر خود در آورده بودند ؟؟ همان 7نفری که دیروز جانشان را برای این از دست دادند که برای پس گرفتن رای شان آمده بودند ؟؟؟ آقای احمدی نژاد شما رئیس کدام جمهور هستید؟؟...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:11  توسط هامون  |