تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
گاهی هیچی برای نوشتن نداری ولی کرمت میگیره که بنویسی خب چه میشه کرد اینطوریه دیگه . من الان حس هیچ کاری رو ندارم دقیقا هیچ کاری . تا حالا شده خیلی حالت خوب باشه ولی ندونی چرا؟ من دیشب به طرز عجیبی حالم خوب بود ولی نمی دونستم خوب بودن حالم واسه چیه!! اینقدر حالم خوب بود حس می کردم دارم دیوونه میشم! حجم اتاقم برام خیلی کوچیک بود اصلا تحملش رو نداشتم یعنی بهتره بگم اتاقم اصلا تحمل من رو نداشت .. به هرحال دیشب خوب بود این جمله پایان خوش بودنیه که تا همین الان باهاش گذروندم . میبینی نوشتن ۱ایراده بزرگه دیگه هم داره که تخلیه میشی شاید در مورده احساساته بد ، خوب باشه ولی در مورده احساساته خوب وضع فرق می کنه. شاید به خاطره همینه که اکثر نویسنده ها و خصوصا اونهایی که وبلاگ می نویسن از دردها و رنج هاشون می گن ولی اونقدر خسیسن که از خوشی هاشون هیچی نمی گن.
نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:40 | |