تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
آخرين روزهاي نوزده سالگيم رو دارم سپري مي كنم .. روزهايي كه نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . . از گذشتن روزها  . . ؟؟ اصولا تولد هجده سالگي و بيست سالگي با ساير سالها براي آدم فرق مي كنه .. روز تولد ۱۸سالگي خيلي خوشحال بودم و باد در غبغب  .. چرا كه دوره ي جديدي از زندگي برام شروع شده بود و حس غرور داشتم .. اما الان كه دو سال از اون روزها ميگذره مي بينم كه اين دوره ي جديد خيلي هم خوشايند نيست .. فكر مي كنم اين از تفكرات من نشات مي گيره .. درسته كه نسل ما خيلي نسل سرزنده و شادابي نيست ولي گمان نمي كنم كسي از فرا رسيدن روز تولدش ناراحت باشه .. !! نمي دونم شايد من از بقيه ي مردم معمولي ترم كه اينطوريم .. شايد من بين اين دو طرز تفكر كه بالا رفتن سن را به نزديكتر شدن به مرگ و پخته شدن تلقي مي كنند سرگردان شده ام .. اما خودم طور ديگري فكر مي كنم .. فكر مي كنم با بزرگ شدنم چيزي تغيير نمي كنه و اين فقط و فقط تقصير خودمه .. خواجه عبدالله انصاري بعد از عمر پرمايه ي خود مي گويد الهي عبدالله عمر بكاست ولي عذر نخواست .. من با گذشتن روزها چي بگم؟ .. وقتي كه اينا اينطوري صحبت مي كنن آدم  خجالت مي كشه عذرخواهي هم بكنه ..
نوشته شده توسط هامون در ساعت 13:34 | |

تمام لحظات استرس را به من هدیه می کنند. التهاب تنها کسیه که پا به پای من داره میاد و خسته نمیشه .. ای کاش میشد بدون اینکه فکر اتفاقات پیش آمده بود چند شبانه روز با استا مهدی آذری به صحبت نشست..

مهدی آذری انسانی است که تا به حال هیچ چیزی لذت بخش تر از صحبت های او را تجربه نکرده ام.. یک شب در قزوین و  ساعت از  ۱۱ گذشته بود که باهاش ملاقات داشتم و شاید مصاحبتمون به ۲ ساعت هم نرسید اما یکی از قشنگترین لحظات عمرم رو تجربه کردم.. فلسفه - ادبیات - مکانیک - کامپیوتر - عرفان و .. رشته هایی بود که استاد در آنها سررشته داشت : از شنیدن کلمه ی استاد به شدت آزرده خاطر می شد ولی زبانم یارای جاری ساختن کلمه ای جز استاد در خطاب به او را نداشت. مهدی آذری از هرچه لازم بود صحبت می کرد و من که در به چالش کشیدن طرف مباحثه ام دستی قهار دارم از پرسیدن سوال ازاو هم واهمه داشتم.. خلاصه که صحبت با مهدی آذری مثل یک نسیم ملایم روحم را نوازش داد و رفت.. حال من از استاد آدرس و شماره ای دارم که شاید تجربه دیدار دوباره استاد را به خود هدیه دهم..

شاید با استاد آذری بتوانم یک هامونه دوباره بسازم.. دوباره از فکر مهدی آذری و آن شب مسرت بخش خارج می شوم و به این زندگیه بیهوده ای که در پیش گرفته ام فکر می کنم .. زندگی ای که در آن استرس حرف اول و آخر را می زند..

ترم چهارم هم به آخر خط رسید و اندوه فراق از دوستان ۲ساله نیز همراه استرس آزارم می دهد.. لحظاتی چند به عمر شهرساز کوچولو باقی مانده مگر آنکه روح شهرساز کوچولو را تقدیم دیگری کنم .. من آماده ی این انتقالم ولی آیا کسی تاب و تحمل شهرساز کوچولو بودن را دارد ؟ آیا کسی تحمل بزرگ نشدن را دارد؟  که این بزرگ شدن بیهوده بزرگترین دشمن انسان است..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:45 | |

یه وبلاگ جدید مثله یه زندگیه جدیده و مهم اینه که بتونی اینطوری بهش نگاه کنی وبلاگ جدیدم رو امروز بعد از مدتها شروع کردم ولی به نظرم کلمه ی بازپروری بهتر باشه   کل پستهای اون وبلاگ رو هم به اینجا منتقل کردم

آدرس وبلاگ قبلی :   http://hamooon.blogfa.com/

از همه دوستایی که نظر داده بودن هم معذرت می خوام که البته خودم این کار رو دوست ندارم ...

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:28 | |