تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
تا همین سال گذشته   مردم سرخورده فقط به زندگی خود نگاه می کردند ... هیچ کس کاری به کار سیاست و سیاسیون نداشت ... تنها روزنامه ای که تا شب از پیشخون دکه ها جمع می شد همشهری بود آن هم به خاطر قسمت نیازمندی ها ... اما هرچه به 22 خرداد نزدیک شدیم آرایش سیاسی مردم هم شکل تازه ای به خود گرفت ... مردم به چند دسته تقسیم شدن .. . گروهی برای نیامدن محمود احمدی نژاد به سمت موسوی کشیده شدن... گروهی به احمدی نژاد رای دادن ( به دلیل اینکه نمی تونم این عده رو درک کنم اصلا توضیحی درباره شون ندارم ) عده ای هم که کلا خواستار تغییر ساختاری بودن رفتن سمت کروبی ... و عده ای هم چون می دونستن که تو 22 خرداد چه اتفاقی قراره بیافته اصلا رای ندادن ... ولی این انتخابات هرچی که نداشت مردم  به شدت نسبت به مملکتشان احساس مسئولیت کردن... دیگه الان اگه ظهر برای خرید روزنامه اعتماد ملی به دکه سر بزنی بعیده که بتونی با دست پر برگردی ... و این هم به خاطر اینه که مردم حس کردن به شعورشون توهین شده ... چون هر خونی که ریخته میشه خونخاهی دنبالشه ... امروز دیگه کسی دچار آپولیتیسم نیست ... "حتی گدای سر چهار راه هم روزنامه می خواند" ... حتی او هم بینش سیاسی پیدا کرده ...

اما مردم ما بسیار بخشنده هستن ... کسی رو که تا 2روز پیش شاه صداش می کردن یک روزه شد آیت الله چون اومد کنار مردم ... از این مثال ها زیاده .. نمونش حجاریان ، سازگارا و... که وقتی اومدن کنار مردم به قهرمان ملی تبدیل شدن ... 

نوشته شده توسط هامون در ساعت 10:19 | |

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم 
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم
من!!!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

نوشته شده توسط هامون در ساعت 18:36 | |

18 تیر سرآغاز است ... گرچه خرداد امسال خونین تر بود ... اما 18 تیر سوز دیگری دارد ... انگار که تیرماه بهار ماست ... بهاری خونین ... اما ما را چه می شود ... 


« شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می ‌بارد » . . . . جبران خليل جبران


نوشته شده توسط هامون در ساعت 13:32 | |

نوشته شده توسط هامون در ساعت 18:48 | |

حتما تا حالا پیش اومده که درباره کسی حرفی زده باشید و بعدها پشیمون بشید... در واقع هر وقت آدم بدون مطالعه درباره کسی صحبت کنه یه جورایی این نتیجه اجتناب ناپذیره ... در واقع این شده حکایت بنده و جناب جلال‌الممالک . حالا موندم چطور باید جبران کنم .. به هر حال عرفش اینطوریه که وقتی تو یه روزنامه مطلبی چاپ میشه که غیرواقعی بودنش ثابت میشه تو همون ستون شفاف سازی میشه ... من هم تو یکی از پست هام به اسم :(کتاب هایم ، کافه ) نوشته بودم :"امیدوارم روزی اگه قرار شد کتابها رو بسوزونیم ، کتابهای دکتر شریعتی ، اخوان ثالث  قیصر امین پور ، آلبرکامو و ژان پل سارتر یا ... رو طوری نسوزونیم که انگار داریم دیوان ایرج میرزا رو میسوزونیم حداقل سوزوندنشون برامون یه فرقی داشته باشن.." و امروز به شدت از این حرفی که درباره ی فخرالشعرا زدم پشیمونم و ازش معذرت می خوام .. حقیقت اینه که ایرج میرزا یک مغز ادبی غنی داشته که طنز عمیق اون باعث میشه که بسیاری از این طنز دل آزرده بشن شاید همین امر باعثه اشتباه من شده بوده ... حال آنکه یکی از ویزگی های طنز همینه ... 

و وقتی به ارزش های ایرج میرزا بیشتر پی بردم که متوجه شدم اون هم سعی در به چالش کشیدن موضوعی داشته که بسیاری از روشنفکران امروز باهاش دست به گریبانند .. این مسئله کاملا در قطعه کاروانسرا نمود پیدا می کنه ...

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:41 | |

مایکل جکسون هم مرد ... خیلی ازش خوشم میومد .. به اعتقاد من هم سلطانه پاپ بود .. این چند روز کلیپاش تو همه شبکه ها داره پخش میشه و... ولی حیف بود که اینقدر زود رفت ولی همین هم یه مزایایی داره .. مثل اریک کانتونا که تو اوج گذاشت کنار و جاودان شد  ... تو سال جاری پائول نیومن هم مرد ... اون هم بازیگر محبوبم بود ... سید برت هم که سال قبل رفته بود ... گرچه خیلی ها می گفتن سید برت سال ها قبل از نظر روحی مرده بوده ... خلاصه که آفت افتاده تو کسایی که من تو عرصه های مختلف ازشون خوشم میومده ... خوبه که ژان پل سارتر الان زنده نیست وگرنه اونم ... 

اما مرگ مایکل جکسون اصلا موقع خوبی اتفاق نیفتاد چون باعث شد اخبار مربوط به مرگ مایکل رو اخبار ایران بیاد و عملا اخبار ایران به حاشیه رفت .. یکی از دوستان به شوخی می گفت بعید نیست کار همینا باشه تا کسی دیگه به اتفاقات ایران توجه نکنه ...!!!

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:30 | |

دیروز سالگرد ازدواج پدر و مادری بود که تا سرحد مرگ دوستشون دارم .. ولی اونها هم به خاطر مسائل پیش اومده جشنی نگرفتن .. وقتی وارد خونه شدم باورم نشد که هفت تیره .. فکر کردم تاریخ رو اشتباه گرفتم ولی  نه درست بود .. هفت تیر بود .. ولی وقط جشن نبود 

 بهونه ای شد که بنویسم تو زندگی چقدر ازشون درس گرفتم .. چقدر چراغ راهم بودن .. ولی نمی تونم بنویسم که واقعا چقدر دوستشون دارم .. مامان و بابام بهترین معلمای عمرم بودن .. به وجودشون افتخار می کنم 

نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:32 | |

کوچیک که بودیم همه چیز رو با انگشت اندازه می گرفتیم . کل دنیا اندازه ی 10 بود و چیزی بزرگتر از اون وجود نداشت . امشب شب آرزوهاست .. من خیلی آدمه مذهبی نیستم ولی اعتقاد دارم .. اعتقاد دارم با اینکه خدا سختگیره ولی بیناست .. امشب ملائک میان روی زمین .. امشب می تونیم به اندازه ی 10 کودکی هامون آرزو کنیم .. امروز اولین شب جمعه ی ماه رجبه .. به هر اندازه که به وجود خدا ایمان داریم امشب دعا می کنیم .. دعا می کنیم که مملکتمون آزاد بشه .. ای خدا یعنی ممکنه یه روزی ایران یه مملکت آزاد باشه که همه ی آدما با هر عقیده ای بتونن راحت توش زندگی کنن .. بدون تعصب !! بدون بخل ؟؟ امشب آرزو میکنیم >> به امید برآورده شدن این آرزو << التماس دعا>>

نوشته شده توسط هامون در ساعت 15:52 | |

هر مدادی روزی تراشیده می شود و از بین می رود و این شده است همین امروز ایران .30سال پیش که ایران عوض شد یعنی مداد سیاه با مداد سفید و خوشرنگی عوض شد همه گمان می کردند که این مداد، خودکاری است که تراشیده نمی شود بله همین طور هم بود.ما توانستیم مداد را به خودکاری تبدیل کنیم و از تراشیده شذن آن جلوگیری کنیم اما خبر نداشتیم که ممکن است روزی جوهر این خودکار تمام شود .آری حال 30سال می گذرد و جوهر این خودکار رو به اتمام است و این را خود کسانی که خودکار را تولید کردنند می دانند/

نوشته شده توسط هامون در ساعت 20:2 | |