تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون

به دعوت آلباترا وارد بازی شدم :

-اگه این زندگی یه خواب باشه و من این حقو میداشتم که با باز کردن چشمام وارد زندگی واقعی بشم:

می خواستم دوباره به دنیا بیام و تو یه دنیای آزادتر زندگی کنم ... 

- همه ی فلسفه ی زندگی تو یه تصویر:    تصویر خودم تو آینه

- قشنگترین آرزو و رویای بچگی:

اینکه یه روز مثل داداشم بشم ولی هیچوقت نشد 

-اگه میتونستم به همه ی دنیا یه صفت یا توانایی بدم:

این که همیشه راه درست و غلط کاملا مشخص باشه

- بزرگترین تفاوت زن و مرد:

جنسیت

- اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنم:   دروغ

- کسی که بخوام ملاقاتش کنم:     نمی تونم بگم

- اگه بتونم یه سئوال بپرسم و قرار باشه حتما" جواب بگیرم :

کی میمیرم

- اگه قرار باشه از این دنیا برم، یادگاری چی برمیدارم:

هیچی

- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش معتقدم:

عادت کن که به هیچی عادت نکنی   (شکسپیر)

- اگه قرار بود اولین صفحه ی شناسنامه رو من تنظیم کنم جز اسم و فامیل و نام پدر چی بهش اضافه میکردم،

نام برادر

- به نیمه ی عمر میرسم و حالا قراره اسم جدید بذارم چی میذارم:

هامون

- یه جمله با موس و درخت و سیاست:

موس چیه /؟ درخت رو دوست دارم ... مجنون سیاستم ... ولی نه سیاست آدمایی که موس موس می کنن ..


نوشته شده توسط هامون در ساعت 21:58 | |

هرجا که صحبت از وبلاگ میشه یکی از کاربردهاش رو خاطره نویسی می دونن .. . حالا من هم خاطره تلخ دیشب رو تو این پست می ذارم:

دیشب اذان مغرب که تموم شد افطار کردم ...  بلند شدم سوئیچ و ساکم رو برداشتم زدم بیرون ... بازی که تموم شد از سالن اومدم بیرون ... به دوستم گفتم بشین پشت فرمون من یه نخ سیگار بکشم ... نشست و راه افتادیم ... یک دفعه همه تو ماشین ساکت شدن ...  بعد از چند لحظه دیدم تی شرتم پر از خونه ... یک کام دیگه از سیگارم گرفتم و پیاده شدم ... دیدم امیر روی جدول نشسته و سرش رو گرفته ... دوتا ماشین تا شیشه جمع شده بود ... من رو بردن تو آمبولانس وقتی اومدم بیرون داشتن ماشینا رو داشتن می بردن ... ساعت 12 از پاسگاه رفتم بیمارستان و ساعت 2.30 با 10تا بخیه مرخص شدم ... 


نوشته شده توسط هامون در ساعت 19:8 | |

قبل از اینکه محمدعلی ابطحی رو بگیرن هر روز صبح وب نوشت رو می خوندم ... بعد از دستگیری شیخ       هم تا چند روز بر حسب عادت هر روز صبح به وب نوشت سر می زدم ... محمد علی ابطحی یکی از کسایی بود که خیلی دوستش داشتم ... اون روز که تو همایش آخرین فرصت برای تغییر با صحبت هاش هورا می کشیدیم و شعار می دادیم یا اون روز که با یه بسیجی تو میدون انقلاب سر پوستر های CHANGE روی ماشینم درگیری لفظی پیدا کردم و وقتی اون ازم پرسید چرا کروبی و من با غرور جواب دادم کروبی چون کرباسچی و چون ابطحی .... اون روزها کروبی برای من اعتبار داشت چون ابطحی و کرباسچی رو در پشت سرش داشت ... ولی امروز ... !!

ابطحی چند بار درباره اعتراف هایی که در زندان می شد در وب نوشت نوشته بود و گلایه کرده بود ... 

ولی الحق و والانصاف از روزی که اعتراف کرده تا امروز من براش سینه چاک دادم و اگه کسی کوچکترین توهینی بهش کرده ازش دفاع کردم ... شهید زنده ، عمار زمانه ، ... خلاصه هرچی می تونستیم بهش نسبت دادیم ... امروز دوباره وب نوشت رو باز کردم و 3تا پستی که از اوین گذاشته بود رو خوندم ... پست ها سراسر بوی اوین می داد ... ولی با اینکه باز هم در این پسته ها خودزنی کرده بود ولی نمی دونم چرا با خوندنش اینقدر حال کردم ... زیرکی خاصی تو نوشته هاش بود ... گرچه می تونست بیشتر باشه ... ولی از امروز دوباره وب نوشت می خونم ...  باز شهریار  قنبری و محسن نامجو گوش می کنم . .. و سعی می کنم بیش از پیش مجذوب انسانیت شوم ... 

نوشته شده توسط هامون در ساعت 13:46 | |

ﺷﻨﻴﺪم درزﻣﺎن قاجار و محمد خان . ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ کاتب ﺁدمی را ﺗﻮﯼ تهران .

 ﺑﻪ ﺟﺮم ﻧﻘﺾ ﻗﺎﻧﻮن اﺳﺎﺳﯽ . و ﺑﻌﺾﮔﻔﺘﻤﺎن هاﯼ ﺳﻴﺎﺳﯽ .

 

 وﻟﯽ ﺁن ﻣﺮد دور اﻧﺪﻳﺶ، از ﭘﻴﺶ . ﻗﺮارﯼ را ﻧﻬﺎدﻩﺑﺎ زن ﺧﻮﻳﺶ .

 ﮐﻪاز زﻧﺪان اﮔﺮ ﺁﻣﺪ زﻣﺎﻧﯽ . ﺑﻪ ﻧﺎم ﻣﻦ ﭘﻴﺎﻣﯽ ﻳﺎ ﻧﺸﺎﻧﯽ .

 

 اﮔﺮ ﺧﻮدﮐﺎر ﺁﺑﯽ ﺑﻮد ﻣﺘﻨﺶ . ﺑﺪان ﺑﺎﺷﺪ درﺳﺖ و ﺑﯽ ﻏﻞ و ﻏﺶ .

اﮔﺮﺑﺎ رﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮد ﺧﻮدﮐﺎر . ﺑﺪان ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻤﺎم از روﯼاﺟﺒﺎر .

 

 ﺗﻤﺎﻣﺶ از ﻓﺸﺎر ﺑﺎزﺟﻮﻳﯽ ﺳﺖ . ﺳﺮاﭘﺎﻳﺶ دروغ و ﻳﺎوﻩ ﮔﻮﻳﯽ ﺳﺖ .

 

ﮔﺬﺷﺖ و روزﯼ ﺁﻣﺪﻧﺎﻣﻪ از ﻣﺮد . ﮔﺮﻓﺖ ﺁن ﻧﺎﻣﻪ را ﺑﺎﻧﻮﯼ ﭘﺮ درد .

 ﮔﺸﻮد و دﻳﺪ ﺑﺎ هاﻟﻮ ﻣﺂﺑﯽ . ﻧﻮﺷﺘﻪﺷﻮهﺮش ﺑﺎ ﺧﻂ ﺁﺑﯽ: .

 

 ﻋﺰﻳﺰم، ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ، ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮر اﺳﺖ؟ . ﺑﮕﻮ ﺑا ﺑﻨﺪﻩ اﺣﻮاﻟﺖ ﭼﻄﻮر اﺳﺖ؟.

 اﮔﺮ از ﻣﺎ ﺑﭙﺮﺳﯽ، ﺧﻮب ﺑﺸﻨﻮ . ﻣﻼﻟﯽ ﻧﻴﺴﺖ ﻏﻴﺮ از دورﯼ ﺗﻮ .

 

ﻣﻦ اﻳﻦ ﺟﺎ راﺣﺘﻢ، ﮐﻴﻔﻮرﮐﻴﻔﻮر . ﺑﺴﺎط ﻋﻴﺶ و ﻋﺸﺮت ﺟﻮر وا ﺟﻮر .

 در اﻳﻦ ﺟﺎ ﺳﻴﻨﻤﺎ و ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ اﺳﺖ . ﻏﺬا، ﺁﺟﻴﻞ،ﻣﻴﻮﻩ رو ﺑﻪ راﻩ اﺳﺖ .

 

 ﮐﺘﮏ ﺑﺎ ﭼﻮب ﻳﺎ ﺷﻼق و ﺑﺎﻃﻮم . .ﺗﻤﺎﻣﺎ  ﺷﺎﻳﻌﺎﺗﯽ هﺴﺖ ﻣﻮ هو م.

هﺮﺁن ﮐﺲ ﮔﻮﻳﺪ اﻳﻦ ﺟﺎ ﭼﻮب دار اﺳﺖ . ﺑﺪان اﻳﻦ هم دروﻏﯽ ﺷﺎﺧﺪاراﺳﺖ .

 

 در اﻳﻦ ﺟﺎ اﺳﺘﺮس ﺟﺎﻳﯽ ﻧﺪارد . درﻓﺶ و داغ ﻣﻌﻨﺎﻳﯽﻧﺪارد .

 ﮐﺠﺎ ﺗﻔﺘﻴﺶ هاﯼاﻋﺘﻘﺎدﯼ ﺳﺖ؟ . ﮐﺠﺎ ﺳﻠﻮل هﺎﯼ اﻧﻔﺮادﯼ ﺳﺖ؟ .

 

 هﻤﻪ اﻳﻦ ﺟﺎ رﻓﻴﻖ و دوﺳﺖ هﺴﺘﻴﻢ . ﭼﻮ ﮔﺮدوداﺧﻞ ﻳﮏ ﭘﻮﺳﺖ هﺴﺘﻴﻢ .

 در اﻳﻦ ﺟﺎ ﺑﺎزﺟﻮ اﺻﻠﻦ ﻧﺪارﻳﻢ . ﺷﮑﻨﺠﻪ ، اﻋﺘﺮاف، ﻋﻤﺮن ﻧﺪارﻳﻢ

 

 . ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁن اﺗﺎق ﻓﮑﺮ دارﻳﻢ . روش هاﯼ ﺑﺪﻳﻊ و ﺑﮑﺮ دارﻳﻢ .

 

ﻋﺰﻳﺰم، ﺣﺎل ﻣﻦ ﺧﻮب اﺳﺖ اﻳﻦﺟﺎ . ﮔﺬﺷﺖ ﻋﻤﺮ، ﻣﻄﻠﻮب اﺳﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ .

ﮐﺴﯽ را هیچ ﮐﺎرﯼ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﻴﺴﺖ . ﻧﺸﺎﻧﯽ از ﻏﻢ ودﻟﻮاﭘﺴﯽ ﻧﻴﺴﺖ .

 

 هﻤﻪ ﭼﻴﺰش ﺗﻤﺎﻣﻦ ﺑﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ .

 ﻓﻘﻂ ﺧﻮد ﮐﺎر ﻗﺮﻣﺰ ﻧﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﺟﺎ

نوشته شده توسط هامون در ساعت 10:9 | |

من خیلی از موسیقی سر در نمی آورم ... همینقدر که سبک ها را تا حدودی می شناسم و می دانم از چه سبکی خوشم می آید و چه سبکی را ترجیح می دهم ... من تا بحال کتاب ننوشته ام ... ولی سبک ها را می شناسم ، نویسنده های شاخص هر سبک را می شناسم .... من فیلم نمی سازم ... ولی سبک ها ، کارها و... را می شناسم .

من یک مخاطب حرفه ای هستم ... در دنیایی که همه چیز حرفه ای است من یک مخاطب حرفه ای هستم ... 


نوشته شده توسط هامون در ساعت 19:12 | |