تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
وضع احساساته من روز به روز داره وخیم تر میشه.. چند شب پیش نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم بابام 3متری من نشسته وداره من رو نگاه میکنه و هیچ چیز نمیگه .. چند دقیقه نگاهش کردم و بعد چند بار صداش کردم .. مطمئنا توهم نبود  ولی بابا هم نبود من مطمئنم که بابا اونجا بود ولی رفتم و دیدم بابا تو اتاقش خوابه و وقتی برگشتم دیگه بابا اونجا نبود..

یا چند روز پیش که از قزوین بر می گشتم بغل دستیم داشت نگاهم می کرد و گاهی حس می کردم باهام صحبت هم می کنه ولی اون خواب بود.. خیلی تحملش داره برام سخت میشه .. نمی تونم بفهمم که این آدما هستند که نیستند یا من نیستم؟؟!!ولی مشکل اینجاست که هم من هستم و هم بقیه پس دلیله منطقی ای وجود نداره !!

چند اتفاق مشابهه دیگه هم برام افتاده ولی دوست ندارم به یاد بیارمشون ..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 0:31 | |