تبليغاتX
وبلاگ شخصی هامون
تمام لحظات استرس را به من هدیه می کنند. التهاب تنها کسیه که پا به پای من داره میاد و خسته نمیشه .. ای کاش میشد بدون اینکه فکر اتفاقات پیش آمده بود چند شبانه روز با استا مهدی آذری به صحبت نشست..

مهدی آذری انسانی است که تا به حال هیچ چیزی لذت بخش تر از صحبت های او را تجربه نکرده ام.. یک شب در قزوین و  ساعت از  ۱۱ گذشته بود که باهاش ملاقات داشتم و شاید مصاحبتمون به ۲ ساعت هم نرسید اما یکی از قشنگترین لحظات عمرم رو تجربه کردم.. فلسفه - ادبیات - مکانیک - کامپیوتر - عرفان و .. رشته هایی بود که استاد در آنها سررشته داشت : از شنیدن کلمه ی استاد به شدت آزرده خاطر می شد ولی زبانم یارای جاری ساختن کلمه ای جز استاد در خطاب به او را نداشت. مهدی آذری از هرچه لازم بود صحبت می کرد و من که در به چالش کشیدن طرف مباحثه ام دستی قهار دارم از پرسیدن سوال ازاو هم واهمه داشتم.. خلاصه که صحبت با مهدی آذری مثل یک نسیم ملایم روحم را نوازش داد و رفت.. حال من از استاد آدرس و شماره ای دارم که شاید تجربه دیدار دوباره استاد را به خود هدیه دهم..

شاید با استاد آذری بتوانم یک هامونه دوباره بسازم.. دوباره از فکر مهدی آذری و آن شب مسرت بخش خارج می شوم و به این زندگیه بیهوده ای که در پیش گرفته ام فکر می کنم .. زندگی ای که در آن استرس حرف اول و آخر را می زند..

ترم چهارم هم به آخر خط رسید و اندوه فراق از دوستان ۲ساله نیز همراه استرس آزارم می دهد.. لحظاتی چند به عمر شهرساز کوچولو باقی مانده مگر آنکه روح شهرساز کوچولو را تقدیم دیگری کنم .. من آماده ی این انتقالم ولی آیا کسی تاب و تحمل شهرساز کوچولو بودن را دارد ؟ آیا کسی تحمل بزرگ نشدن را دارد؟  که این بزرگ شدن بیهوده بزرگترین دشمن انسان است..

نوشته شده توسط هامون در ساعت 17:45 | |