چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
آخرين روزهاي نوزده سالگيم رو دارم سپري مي كنم .. روزهايي كه نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت . . از گذشتن روزها . . ؟؟ اصولا تولد هجده سالگي و بيست سالگي با ساير سالها براي آدم فرق مي كنه .. روز تولد ۱۸سالگي خيلي خوشحال بودم و باد در غبغب .. چرا كه دوره ي جديدي از زندگي برام شروع شده بود و حس غرور داشتم .. اما الان كه دو سال از اون روزها ميگذره مي بينم كه اين دوره ي جديد خيلي هم خوشايند نيست .. فكر مي كنم اين از تفكرات من نشات مي گيره .. درسته كه نسل ما خيلي نسل سرزنده و شادابي نيست ولي گمان نمي كنم كسي از فرا رسيدن روز تولدش ناراحت باشه .. !! نمي دونم شايد من از بقيه ي مردم معمولي ترم كه اينطوريم .. شايد من بين اين دو طرز تفكر كه بالا رفتن سن را به نزديكتر شدن به مرگ و پخته شدن تلقي مي كنند سرگردان شده ام .. اما خودم طور ديگري فكر مي كنم .. فكر مي كنم با بزرگ شدنم چيزي تغيير نمي كنه و اين فقط و فقط تقصير خودمه .. خواجه عبدالله انصاري بعد از عمر پرمايه ي خود مي گويد الهي عبدالله عمر بكاست ولي عذر نخواست .. من با گذشتن روزها چي بگم؟ .. وقتي كه اينا اينطوري صحبت مي كنن آدم خجالت مي كشه عذرخواهي هم بكنه ..
نوشته شده توسط هامون در ساعت 13:34 |
|

